سنگ و خشت

خرید بک لینک
دیدمت صبحدم در آخر صف، کوله سرنوشت در دستت

کوله باری که بود از آن پدر، و پدر رفت و هشت، در دستت

گرچه با آسمان در افتادی تا که طرحی دگر دراندازی

باز این فالگیر آبله رو طالعت را نوشت در دستت

بس که با سنگ و گچ عجین گشته، تکّه چوبی در آستین گشته

بس که با خاک و گل به سر برده، میتوان سبزه کشت در دستت

شب میافتد و میرسی از راه با غروری نگفتنی در چشم

یک سبد نان تازه در بغلت و کلید بهشت در دستت

کاش میشد ببینمت روزی پشت میزی که از پدر نرسید

و کتابی که کس نگفته در آن قصّه سنگ و خشت، در دستت

بازیات را کسی به هم نزند، دفترت را کسی قلم نزند

و تو با اختیار خط بکشی، خطّ یک سرنوشت، در دستت

شروع دوباره...

ما را در سایت شروع دوباره دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 24 تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 21:23

صفحه بندی